ای قلم، ای مایه آزار من ای ز تو کاسد شده بازار من
ای نوکت، همچون زبانت تند و تیز ای وجودت فتنه زا و فتنه خیز
از برون زردی ولی از تو سیاه نیستی اما به نزدم رو سیاه
نی شدی فرمانبر طاغوتیان نی نوشتی حرف از نالوتیان
نی اسیر زور و زر گشتی قلم نی عوض کردی نوکت را دم به دم!
در سیاهی، از سفیدی گفته ای نکته ها از آنچه دیدی گفته ای
خلق را همواره بودی مهربان هر زمان با یک دل و با یک زبان
قصه ها گفتی برای مردو زن خنده آوردی تو در بیت الحزن
خصم بودی دشمن بدخواه را راه دادی نشان و چاه را
مدعی چندی تو را در هم شکست آن لب حقگوی را ناحق ببست
لیک کارش خود شکستن بود و بس حاصلش در گور رفتن بود و بس
این زمان باز ای قلم، بدخواه تو سنگ می اندازد، اندر راه تو
نغمه های تو ز نو آید به گوش دیگ غیرت باز هم آمد به جوش
باز هم دعوا سر افکار توست حرف محکم کردن افسار توست
گفته اند: این نوک دراز دل سیاه کی شود با پند پیران، سر به راه
گفته اند: این خیره بی بند و بار باز هم وارد شده در کارزار
گفته اند: از بس فضولی میکند فتنه همچون «شمر» و «خولی» می کند
ای قلم! آنقدر پررویی چرا؟ پر نویسی یا که پر گویی چرا؟
لال شو چندی خموشی پیشه کن هم به خود، هم صاحبت اندیشه کن
یا نگو از درد هجران و فراق یا که سر آماده کن بهر چماق!
یا رها کن پشمک و قطاب را یا بخور این لقمه ناباب را
یا زبان از طنز گوییها ببند یا بخر بر جان خود این ریشخند
بر قضا تن ده که آزادت کنند خود به راه راست «ارشاد» ت کنند
ورنه خواهی شد تا با این کجروی یار ساواک و رفیق پهلوی
تیغ تیزی بر گلویت می زنند مهر «باطل شد» به رویت می زنند!
پرویز خطیبی (1372-1302)