X
تبلیغات
عکسهای قدیمی سرعین - واگویه ها

عکسهای قدیمی سرعین

ساقی غمگین - عکس، شعر و تاریخ

کؤراؤغلو


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

بسله‌ییب دیر سینه سینده چیلخا عصیان‌لار کؤراوغلو

قالدیریب دیر گؤزلرینده قانلی طوفان‌لار کؤراوغلو

دالغا دالغا آغ بولودلاردان قیرآت‌لان ایسلانیب‌دیر

اورمان اورمان هایلاییب‌لار بارلی نیسان‌لار کؤراوغلو

پوتقو پوتقو کیشنه‌ییب آت شئه‌لی یول لاردان کئچیب دیر

چیرپینیب‌دیر چنلی بئل باغریندا وولقان‌لار کؤراوغلو

دالغالاندیرمیش عدالت بایراغین آل یوردو اوسته

مین‌لر عشق اولسون گتیرمیش تازه دوران‌لار کؤراوغلو

تا گؤروب‌لر قان قیلینجین آل گونش‌ده پارلادیب‌دیر

سسله‌ییب‌دیر جان جییردن، زوغ زوغ اورمان‌لار کؤراوغلو

تورپاق اوسته لاله‌لردن ژاله ژاله عشق آخاندا

سؤیله‌ییب قان‌لار کوراوغلو، دینله‌ییب جان‌لار کؤراوغلو

وار آدین زنگین قوپوزلاردان یاییلمیش ماهنی ماهنی

هایدی بوی بوی سؤیله‌ییب‌لر اسکی دستان‌لار کؤراوغلو

بوردا بیر سورگون آتین کیشنرتی سسی داغلاردا قالمیش

آختاریرلار هئی اودور ائل‌لرده کروان‌لار کؤراوغلو

کاظم نظری(بقا)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 12:27  توسط وحید وطن پور  | 

او را نیست از شمع اگهی

یک شبی پروانگان جمع امدند

در مضیقی طالب شمع آمدند

جملگی گفتند می باید یکی

 کو خبر دارد زمطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری زدور

در فضای قصر از شمع نور

بازگشت ودفتر خود باز کرد 

وصف او در خورد فهم اغاز کرد

ناقدی کوداشت درمجمع مهی

گفت او را نیست از شمع اگهی

شد یکی دیگر گذشت ازنوردر

خویشتن بر شمع زد از دورتر

پرزنان در پرتو مطلوب شد 

 شمع غالب گشت واومطلوب شد

بازگشت اونیز مشتی راز گفت 

از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نی ای عزیز

همچو ان دیگر نشان دادی نیز

دیگری برخاست می شد مست مست

پای کوبان بر سر آتش نشست

دست وگردن گشت با آتش بهم 

 خویش را گم کرد با او خوش بهم

ناقد ایشان چو دید اورا ز دور

 شمع با خود کرد همرنگش زنور

گفت این پروانه در کار است وبس

کس چه داند او خبر داراست وبس

تا نگردی بی خبر از جسم وجان

 کی خبر یابی زجانان یک زمان

نیست چون محرم راز اینجایگاه

در نگنجد هیچ کس اینجایگاه

عطار 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 13:35  توسط وحید وطن پور  | 

اوزانير دائمي بيلمم نيه وصلت يولوموز

اوزانير دائمي بيلمم نيه وصلت يولوموز

   گل اوتو چاره ائدك دوشمن هيجران سان اگر

درد هيجرين اله ييب دير مني يعقوب كيمين

   سن ضياء وئر گوزومه يوسف كنعان سان اگر

فجر صادق كيمي ظلمت له دولان كؤنليمي آچ

         وئر ايشقليق گئجمه  شمس درخشان سان اگر

يازگيلن نسخمي وئرائيله  طبابت اولورم

   قويما دوز عاشقوي جان وئره لقمان سان اگر

پاشاپور ائيله دي عومرين ره عشقونده تلف

          ائت ترحم اونا محشر گونو جانان سان اگر

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 13:36  توسط وحید وطن پور  | 

اؤزاماندان کی بو گوی ده اوچا بیلمیر قارتال

بوقدر گوزله دیم آمما نه ده ییم آی داغلار!

تکجه بیر یانغین اورک اولدو منه پای داغلار!

آه آمانسیزجاسینا وولکان اولور تک لیگیمه

باشیما کول اله نیر سانکی سیزه تای داغلار!

آجی یئل گوجلو اسیر نه ساوالان نه بوزقوش

قایتارا بیلمه یه جک دورسادا لای لای داغلار!

گؤزلریمدن آسیلیبدیر سیز آغیرلیقدابیری

یوخلاییم بلکه چالیر هی منه لای لای داغلار !

اؤزاماندان کی بو گوی ده اوچا بیلمیر قارتال

دویغو وئرمیرمنه نه قیش ونه ده  یای داغلار !

یتیرین خان چوبانی قیرتینیز قوربانی

سارانی آلدی ائلیندن یئنه بو چای داغلار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 15:46  توسط وحید وطن پور  | 

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت!

شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت

به گریه گفتمش آری: ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

شبی به عمر گرَم خوش گذشت، آن شب بود

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما

صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر، آری

چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا

اگرچه بر دل نازک غمی فزود، گذشت

"ایرج دهقان"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1392ساعت 10:24  توسط وحید وطن پور  | 

نمی دانم چه باید کرد با دل؟

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل آفرین دل، مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل؟

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

از این دل، دادِ من بستان خدایا

ز دستش تا به کی گویم خدا دل؟

درون سینه آهی هم ندارم

ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و زکویت بر نخیزد

زهی ثابت قدم دل، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید

چو عشق آید کجا عقل و کجا دل؟

تو لاهوتی ز دل نالی، دل از تو

حیا کن یا تو ساکت باش یا دل!

«ابوالقاسم لاهوتی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1392ساعت 11:21  توسط وحید وطن پور  | 

دانی از زندگی چه می خواهم!

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد


شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من


آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها


دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

  فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1392ساعت 10:48  توسط وحید وطن پور  | 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

 

خـبر به دورترین نقطـه جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سـهم تو باشـد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ که اگر او را خواستی یک عمر
به راحـتی کـسی از راه، ناگـهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق! هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1392ساعت 12:34  توسط وحید وطن پور  | 

بـاخ سینـه مـه، میـن یـاره ووروب تیـرِ نگـاهیـن

عشقین ائله سه عالمی قان، بیلمـه یـه جکسـن!
یوز دفعه دئسه م، مطلبی قان، بیلمه یـه جکسـن!
بـاخ سینـه مـه، میـن یـاره ووروب تیـرِ نگـاهیـن
افسوس کی، ای قاشی کمان، بیلمه یـه جکسـن
آخر کی قوجـالتـدی منـی، درِد غـم ِ عشقیـن
پیر اولماسان، ای تازه جاوان، بیلمه یـه جکسـن
بـی مهـرسـن، عـالمـده، رُخ ِ آلینــا حســرت
وئرسه م ا گر هیجرینده ده جان، بیلمه یـه جکسـن
مجنـون کیمـی زنجیـرِ سـرِ زولفـونـه بــاغلــی

اولسام داخی رسوای جهان، بیلمه یـه جکسـن
تـوتسـام، گـؤزه لیـم، دامنینـی، اینجیمـه منـدن
نئییلیم کی، دئسم، گئتمه دایان، بیلمه یـه جکسـن
کویونـدا گـؤزوم یـاشینـی یـوز یـول ستمینـدن
ائتسه م اوزه، ای سـروِ روان، بیلمه یـه جکسـن
سیـرّ لبینـی دلـده نهـان سـاخــلادیــم ائلــدن
فـاش اولمـایـا بـو رازِ نهـان، بیلمه یـه جکسـن
شؤق دهنیـن «واحـدی» محـو ائیلـه سـه هـر گـاه
اونـدان یئنـه بیـر نـام و نشـان، بیلمه یـه جکسـن

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1392ساعت 20:15  توسط وحید وطن پور  | 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی!!

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می، جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار، اگرش نوش می کنی

«سایه» چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1392ساعت 11:51  توسط وحید وطن پور  | 

مئی و مئیخانۀ عشقین یؤلون بیلدیرمه اغیاره

هوای عشق ایله دؤلدور کؤنول کاشانه سین، یارب
غم عشق ایله تعمیر ائت بو غم ویرانه سین، یارب!

مئی و مئیخانۀ عشقین یؤلون بیلدیرمه اغیاره
بلالی عاشیقه ایچدیر بلا پیمانه سین، یارب

چکیب شانه داغیتدی زولفونو مشاطۀ ناشی
پریشان کؤنلومو سیندیردی، سیندیر شانه سین، یارب!

رقیبیم کاکیلوندن کؤنلومو ایستر رها قیلسین
او کیم ایستر ییخا بو خانه نی، ییخ خانه سین، یارب!

حقیقت آتشینده سوزناک ائیله سمندرتک
کی نار شمعه یاندیرما کؤنول ویرانه سین، یارب!

خیال خالین ایله دوشدو دام زولفونه کؤنلوم
بو نابینا قوشون سن دامده وئر دانه سین، یارب!

وصال یاره یئتدی ذکری، آمما هیچ کس بیلمز
نه نؤوع ایله ادا قیلسین بونون شکرانه سین، یارب!


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1392ساعت 7:31  توسط وحید وطن پور  | 

به بهشتم بفریبند و به خوابم بکشند

ترسم از اهل ورع، شوق شرابم بکشند

به بهشتم بفریبند و به خوابم بکشند

در دم نزع اگر توبه ز می خواهم کرد

بهتر آن است که رندان به شرابم بکشند

من که بیزار نخواهم شدن از موی سفید

جای آن است که در عهد شبابم بکشند

چون ز آسیب شبیخون نتوانم جان برد

دارم امید نارفته به خوابم بکشند

سخنی در دلم آمد که اگر گفته شود

اهل تحقیق به ناپخته جوابم بکشند

بایزیدم که ان الحق به زبان می آرم

گو مریدان که همین دم به شتابم بکشند

عرفی از صومعه بگذار که بیرون آیم

گر پسندی که ز شوق می نابم بکشند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1392ساعت 17:8  توسط وحید وطن پور  | 

نوبت زهد فروشان گران جان بگذشت!

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخواست 

می به میخانه بجوش آمد و می باید خواست

 

نوبت زهد فروشان گران جان بگذشت 

وقت شادیّ و طرب کردن رندان برخواست 

 

چه ملامت بود آن را که چو ما باده خورد 

این نه عیب است بر عاشق و رند و نه خطاست!

 

باده نوشی که در او هیچ ریایی نبود 

بهتر از زهد فروشی که در او رو و ریاست

   

ما نه مردان ریاییم و حریفان نفاق

آنکه او عالم سرّ است بدین حال گواست 

 

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم 

وانچه گویند ره اینست بگوییم رواست 

 

چه بود گر من و تو چند قدح باده خوریم 

باده از خون رزانست نه از خون شماست

 

این نه عیب است کزین عیب خلل خواهد بود 

ور بود عیب چه شد  مردم بی عیب کجاست؟ 

 

حافظ از عشق خط و خال تو سرگردانست 

همچو پرگار ولی نقطه ی دل پابرجاست

 

عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 11:9  توسط وحید وطن پور  | 

جمال كعبه تماشا به ياد روى تو كردم

به كعبه رفتم و آنجا هواى كوى تو كردم
جمال كعبه تماشا به ياد روى تو كردم


شِعار كعبه چو ديدم سياه، دست تمنا
دراز جانب شعر سياه موى تو كردم


چو حلقه در كعبه به صدنياز گرفتم
دعاى حلقه گيسوى مشكبوى تو كردم


نهاده خلقِ حرم سوى كعبه روى عبادت
من از ميان همه، روى دل به سوى تو كردم


مرا به هيچ مقامى نبود غير تو نامى
طواف و سعى كه كردم به جستجوى تو كردم


به موقف عرفات ايستاده خلق دعاخوان
من از دعا لب خود بسته گفت‏وگوى تو كردم


فتاده اهل مِنى در پى مُنى و مقاصد
چو «جامى» از همه فارغ من آرزوى تو كردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1392ساعت 13:20  توسط وحید وطن پور  | 

شايد آن مست بدين سو گذرد جرعه‏فشان!

بودم آن روز من از طايفه دُردكشان
كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك ‏نشان
از خرابات ‏نشينان چه نشان مى‏طلبى
بى‏نشان ناشده ز ايشان نتوان يافت نشان
هر يك از ماهوشان مظهر شانى دگرند
شان آن شاهد جان جلوه‏گرى از همه‏شان
جان فدايش كه به دلجويى ما دلشدگان
مى‏رود كوى به كو دامن اجلال‏كشان
در ره ميكده آن به كه شوى خاك، اى دل
شايد آن مست بدين سو گذرد جرعه‏فشان
نكته عشق به تقليد مگو اى واعظ
پيش از آن باده بچش چاشنى‏يى هم بچشان
«جامى» اين خرقه پرهيز بينداز كه يار
همدم بى سر و پايان شود و رندوشان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1392ساعت 8:50  توسط وحید وطن پور  | 

قلم آلتیندا سینان بـاغلــــــی بیلک دن دانیشاق!

گؤزلیـم گل قونـوشاق بیـرگه اورک دن دانیـشاق
سئوگی دن، آرزیـلاریـمدان ، گَـلـه جـک دن دانیشاق

بیــزکی بیـــر عؤمـر بـو زنـدان دا قـالانـلار دَه ییلیک
بـاش ووراق گـولشنه بیـریـولدا چیچک دن دانیشاق

دویغومـوز چــوخ آخـار اولسون سؤزومــوز أن دادلـی
سوسوزا ســو ، آجــا البتــّه چــؤرک دن دانیشاق

قـارغیــلانمیش یئــــری دولـدوردو دومـانـلار دور گَل
تـانـری دان نـور دیـلـه ییب خالقا کؤمک دن دانیشاق

سئوگــی یـوردونـدا دونـان دویـغـولارا بـاش وئــرمه
یـاخشی اولماز گـؤزَلیم ! یـازدا کولک دن دانیشاق

یـانغیــلی قـوْ ل بـویـون اولـمـاق نـه قَـَدَر رؤیـاده ؟!
گل دوداق بیـــر ، اوز اوزه آنـجاق امک دن دانیــشاق

بیـــر قـوجاق شنلیک ایـله کؤکسومو قیوْراق دولاناق
اؤلکه مه شار سالاق ایستکله دیلک دن دانیشاق

قلبیـمی آل الیم اوستوندن آخــار قانیـمی گـؤر
قلم آلتیندا سینان بـاغلــــــی بیلک دن دانیشاق

قافالــــــی ائللـــــریمین قـایـغیـلاریـــن دویـدوقـجا
گـؤز یاشیمدا بـوْغـولان خستـه بَبَک دن دانیشاق

سؤیکه نرکن گونشه عـدل دن آرتیــق سؤز آچـاق
یازیـق اینسانــلارا یـاردیـــم ائـله َمک دن دانیشاق

دونیانین یـوخ یییه سی ظـولم چیخیبدیر عرشه
گل گوناهسیز قـان اودان حوریملک دن دانیـشاق

آختـاریب بیــرجـه تـاپـاق گـؤیـده کی بخت اولدوزونـو
عـؤمـرومــه قـوْرا چَکـن چــرخ فلک دن دانــیشاق

هئچ بیلیرسن نهَ یَه خاطیر سنه بئل باغلامیشام؟!
هئچ بیلیرسن نییـه یـالواردیـم اورک دن دانیشاق؟!

ایستیـرم گـوزگو اولام یئــرله شه سن کؤنلومده
حُسنیـوه تـانـری وئـرَن بـوْللو بـه زک دن دانیشاق

منـه بایرامدیـر او گون کی جمالیـن شمعی شـاخا
باغری یانمیش « دادا » آدلی کپَهَ نک دن دانـــیشاق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1392ساعت 17:56  توسط وحید وطن پور  | 

منیم آنام

منیم آنام ساوادسیزدیر
آدینی دا یازابیلمز
منیم آنام آنجاق منه

سای اؤرگدیب
آی اؤیردیب
ایل اؤیردیب
لن واجبی دیل اؤیردیب
منیم آنام

بو دیل ایله تانیمیشام
هم سئوینجی
هم ده غمی

بو دیل ایله یاراتمیشام
هم شعریمی
هم نغمه می

یؤخ من هئچم
من یالانام
کیتاب کیتاب سؤزلریمین مؤلیفی
منیم آنام

بختیار وهابزاده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 8:13  توسط وحید وطن پور  | 

نگاه سرد، آیا می توانی؟

تازگی ها کانون ادبی شهریار سرعین وبلاگی در مورد فعالیتهای ادبی شاعران و نویسندگان سرعین ایجاد کرده که بیشتر مطالب آن شعرهایی از شاعران سرعینی هست. در زیر یک شعر از آقای عباس فولادی رو که خیلی ازش خوشم اومد گذاشتم.

تو در اشک منی در دیده گانی

نریزم اشک تا در دیده  مانی

 

چه سان روی از تو برتابم به تلخی

که دل می خواندت با مهربانی

 

تو مهتاب شب و خورشید روزی

در  آن  بالا  امید  آسمانی

 

نمی دانی که تو با هر نگاهت

مرا از مرگ گویی می رهانی

 

وجودت عشق را بخشیده بر من

چگونه از من آن را می ستانی؟

 

به من با این دل لبریز از عشق

نگاه  سرد، آیا  می توانی؟

 

عباس فولادی

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1392ساعت 9:52  توسط وحید وطن پور  | 

آغ آتیم قؤرخما خطردن!

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
آت قدمین یورتما یئری!
آش تپه لردن
سیلدیریم تک سره لر دن
سئله سینمیش دره لردن
بو نه طوفاندی گوزل کهلیگیمی ایستیر آییرسین فره لردن
غیرتیم جوشه گلیر غملی خبردن
آغ آتیم قورخما خطر دن!

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
شیهه چک، قؤی سسووه
بلکه یاتانلار دا اؤیانسین
یاتماغین واختی دگیل دورسون اوتانسین!
یاتانین عؤمرو تالانسین!

تازا نعلین وار آتیم
چال بو داغین سینه سینه، قؤی پارالانسین
چال داغین سینه سی باتسین، یارالانسین
داشی داشدان، آرالانسین.

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
داش قایادان، آشما چتیندی
قاباق اوز یوققوشادی، قاشما چتیندی
داغا دیرماشما چتیندی
داشا، سوخاشما چتیندی
باخما یؤللاری چتین، هیبتی چؤخدور!!

آغ آتیم آت قدمین!
قؤرخما! غیرتی یؤخدور
هله اوز یوققوشلارا چؤخدو قاباقدا
آشماق اؤلماز بو آیاقدا

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
بسدی! آیاق ساخلاما، گون باتدی قارالدی
گون گئچیب داغ دالینا، رنگی سارالدی
داغین اوستون دومان آلدی
آغ آتیم بس بو نه حالدی؟
بورا یارقاندی1، آتیم دورما آماندی ....
دورماغین قیمتی جاندی

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
آت قدمین آیدینلیغا ساری
هورکوشن2 اوولاریلان؛ چیخ سره یاللاری یوخاری
قار قالان داغلارا سال بیر نفسین
قوی اریسین بوز کیمی چئگنینده کی قاری
قوری یان گوللره سالدیر بو سولاری
سال بو آرخ ایچره سووارسین قورو قالمیش مومالاری
قؤی بؤیوک گولده اوزوشسونله یاشیل باش سؤنالاری
آغ آتیم جهد ائله باری
سنی تاری!

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
طبعیمین دریاسی جؤشقوندو
یئل اسدیر لپه لنسین
قوی چالیم صخره لره دالغامی، داغام سپه لنسین
قوی یاغیش تک قوریان
داغلارین اوستونده اله نسین
هرزه اوتلاری آپارسین
لالا بیتسین
هامی گوللر تزه لنسین
گولو بولبول یییه لنسین

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
شیهه چک قوی سسیوه
هاجرینی ترکینه چکسین نبی! گلسین
قوی کؤراغلو قیر آتین داغلارا سالسین
ائشیدیب شیهه نی گلسین
الده کسگین قیلیجیلا
بؤیاسین قانه کئچل حمزه نی، گلسین
قوی کرم سازینی سالسسین دؤشونه، چؤللره دوشسون
های سسی ائولره دوشسون
دئگیلن غملی کرم ایسته ر اگر اصلینی! گلسین

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
بیز اگر قلعه سیمرغ دان آشساق، بیزه آزدی
باخما یؤلار ناتارازدی
باخما بو قارلی دماوند، بو قفقاز، بو هرازدی
باخما داغدا هاوا دوتقوندو، آیازدی
باخما بو قیشدی، بو یازدی

آغ آتیم آت قدمین دریا، دایازدی
دریانی گئچسن اگر شهرِ نیازدی
اوردا هر قان کی توکولدو یئره، آزادلیغی یازدی
بشر آزادلیغا بازدی!

آغ آتیم، قؤل قاناتیم
اؤردا دولبرچین اؤتو دؤرت پر آچیبدی
اؤردا دیللنمگه دیل تازه شیرین دیللر آچیبدی
اؤردا باغلاردا بوتون گوللر آچیبدی

آغ آتیم
آت قدم
آیدینلیغا ساری!
آغ آتیم
آت قدم
آیدینلیغا ساری!

هوشنگ جعفری

1-یارقان، یارغان، اوچوروم
2- هورکوشن، اورکوشن، قورخوب قاچان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 10:56  توسط وحید وطن پور  | 

چه از دیوانه میخواهی؟

دو چشمت کرده مجنونم، مرا دیوانه میخواهی

چه سودایی به سر داری، مرا ویرانه میخواهی؟

 

ز دیدار رخت ای گل، زدی آتش به بنیادم

به سان شمع سوزانی، مرا پروانه میخواهی

 

پریشان موی را کردی، به روی ماه خود حائل

مرا دیوانه تر کردی، چه از دیوانه میخواهی؟

 

نگاهت را ز من جانا، تو پنهان میکنی از چه؟

نظر سوی دگر کرده، مرا بیگانه میخواهی!

 

خزان کردی گلستانم، نمودی بلبلش محزون

ز سینه آه سوزانم، چنین فتّانه میخواهی

 

چه شد آن عهد و پیمانت، چرا از من گریزانی؟

نگار دیگری شاید، ز من دزدانه میخواهی!

 

ندیم و مونسم بی تو، شده این کنج ویرانه

تن رنجور من دیدن، در این غمخانه میخواهی؟

 

ز عشق سینه سوزان، «غیاثی» گشته ای مشهور

به آتش سوختن او را، چرا مستانه میخواهی؟

 

داود غیاثی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اسفند1391ساعت 10:52  توسط وحید وطن پور  | 

آچین پنجره نی

یانیرام اؤز حالیمه، هـوش ائله مز کیمسه منی

نئجـه هوش ائیلییه جک، ائوده یاتان،گؤی چمنی

 

چؤخ زامانلاردا بو بایقوش کیمی قوش، درده دَیَر

نه  بیلیر بولبول اؤ بایقوش کیمی خلوت سئونی

 

باهارین  طعنه سینه  دؤزمه دی بیچاره  خزان

اؤدو کی رنگیله  الوان بزه دی، داغ دره نی

 

یئر یاتیر، خسته دی  باخ  اوستونه  یؤرقان گتیرین

هاردادیر چیلله کی چکسین جانینا، آغ  کفنی

 

بولبولون ناله سی سانجیر دؤشومه سممیلی اوخ!

گؤسترین  سیــــز  اؤنا گولداندا بیتن نسترنی

 

یارگلیر  یاز کیمی  من  عطرینی  گئندن دویورام

گون  شالین  ساللادی  ایوانه، آچین  پنجــره نی

 

یـار گلیب  مئی ده، مهیادی  «نیراوغلون»  گتیرین

بؤیله  مجلس ده   نه معلوم  بو   گدا دیر، بو غنی

 

نیر اوغلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1391ساعت 16:41  توسط وحید وطن پور  | 

نقد جان را با متاع بوسه سودا کرده‌اند!

تا حریفان بر در میخانه مأوا کرده‌اند

خانه غم را خراب از سیل صهبا کرده‌اند

میگساران چنگ تا در گردن مینا زدند

دعوی گردن کشی با چرخ مینا کرده‌اند

تا به یادش ساقی از مینا به ساغر ریخت می

میکشان از بی خودی صدگونه غوغا کرده‌اند

می به کشتی نوش کن کز فیض پیر می‌فروش

قطره می از خجالت بخش دریا کرده‌اند

تا ز مستی شکرافشان شد دهان تنگ او

آرزوی تنگ‌عیشان را مهیا کرده‌اند

موی او تا با میان نازکش الفت گرفت

تا صف دیوانگانش را تماشا کرده‌اند

پیر کنعان را قرار از حسن یوسف داده‌اند

شیخ صنعان را طرب از عشق ترسا کرده‌اند

سودها بردند تُجّاری که در بازار عشق

نقد جان را با متاع بوسه سودا کرده‌اند

صحبت نوشین لبان، دل مردگان را زنده کرد

کز دم جان بخش اعجاز مسیحا کرده‌اند

ساختند از بهر جانان، خانه‌ای در کفر و دین

گاه نامش را حرم، گاهی کلیسا کرده‌اند

دانه تسبیح از آن خال معنبر ساختند

حلقه زنار از آن زلف چلیپا کرده‌اند

گرم شد بازار استغنای یوسف طلعتان

تا تماشای خود از چشم زلیخا کرده‌اند

التفاتی نیست خوبان را به حال عاشقان

تا مثال خویش در آیینه پیدا کرده‌اند

گر بتان خوردند خون ما، «فروغی» دم مزن

کانچه با ما کرده‌اند این قوم، زیبا کرده‌اند

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1391ساعت 16:51  توسط وحید وطن پور  | 

قالدیرین جامی شرابی یارادان ساغلیغینا!

گرچی درد اهلی ایچر باده نی جان ساغلیغینا

ایچیرم من اؤنی بیر آفتی جان ساغلیغینا

قانمایان کیمسه بو قان اؤلموشا قیمت وئرمز

عارف اؤل، ایچ میِ گلگونی، قانان ساغلیغینا

بیل نه معنایه قدح لر تؤخونور بیر بیرینه

قالدیرین جامی شرابی یارادان ساغلیغینا

جام توت نازلی گوزل لرله، اگر روحون وار

قؤجالار ذوق آلار ایچدیکجه، جاوان ساغلیغینا

من جاهان ذوقینین آلوده سی اؤلسایدیم اگر

مست اؤلاردیم ابدیت له، جاهان ساغلیغینا

زاهدین طعنینه باخما، رمضان آیی می ایچ

قؤی او کؤثر سویو ایچسین، رمضان ساغلیغینا

ترکی عادت اؤزو جان ساغلیغینین دوشمنی دیر

دورما ایچ بادنی، وئر فیکرینی جان ساغلیغینا

خاطیریمدن گئچر ایامی جاوانلیق، واحید

قالدیراردیم قدحی پیر موغان ساغلیغینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1391ساعت 14:59  توسط وحید وطن پور  | 

فرق من و زاهد!

چون لاله مرا بی تو به کف جام مدام است

هر چند که می بی رخ دلدار، حرام است

فرق من و آن زاهـد مغـرور ببینید

من در پی جام می و او در پی نام است!

من زلف به کف دارم و او رشته تسبیح!

انصاف بده رشته امّید کدام است

سیم است؟ حریر است؟ بلور است؟ تن تو!

آن بازوی عریان تو ای مه به چه نام است؟

من بی تو خورم خون دل خویش، خوش آن کو

یک دست به گیسو و دگر دست به جام است

ز آن روز که از گردش گردون شدم آگاه

تا نیم شبم گوشه ی میخانه مقام است

یک روز به بام آمدی و دل چو کبوتر

عمریست که بر بام تو در طوف مدام است

ای سلسله مو مرغ گرفتار تو داند

صد گلشن جاوید در این حلقه ی دام است

حیف است ز فردوس کند یاد عمادا

آن را که فلک هم ره و معشوق به کام است

عماد خراسانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1391ساعت 13:34  توسط وحید وطن پور  | 

یانمیشام من،کولومده وار، کؤزومده

غم ده ن منیم بیر گؤزلوک وار گؤزومده
دانیشاندا غم گوؤرسه نیر سؤزومده
یانمیشام من،کولومده وار، کؤزومده

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل
**
چؤخ گئجه لر صبحه کیمی یاتمادیم
بیر توکونو بیر عالمه ساتمادیم
بیر آن سنی اؤزگه لره قاتمادیم

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل
**
سسله میشم گئجه گونوز آدینی
اورک هله اونودماییب دادینی
گؤزلریمده گزدیریرم یادینی

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل

**

سن گؤزومون ایشیغی سان، جانیم سان
آیدینلیغیم، سحریمسه ن، دانیم سان
اوره ییمی دؤلدوروبسان قانیمسان

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل

**

سنده ن اؤتور داغی داشی آشارام
ده نیز ته کین دالغالانیب داشارام
بیر سن اؤلسان گورَر منی، یاشارام

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل
**

سن کی گئددین، من تک قالدیم آغلادیم
شاملار کیمی یاندیم، دالدیم، آغلادیم
یالقیزلیغین سازین چالدیم، آغلادیم

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل

**

غم یایندان اورییمه دیسه اؤخ
کوله دوشوب داغلار گزسه م چؤخدان چؤخ
من بیلیرم امک بیلن یؤخدی یؤخ

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل

**
سون سؤزومده قاباقچی دیر هاماندیر
سالما گؤزدن جانیم منی آماندیر
سن سیز حالیم یامان دان دا یامان دیر

داغلار بیلیر، یؤل لار بیلیر، سنده بیل

 

شاعر: سعید رحمانی

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1391ساعت 10:26  توسط وحید وطن پور  | 

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست

 

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست

 

هر کسی قصه‌ی شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم حاصل افسانه یکیست

 

اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام یکی، دانه یکیست

 

ره‌ی هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه‌ی نیمه شب و خنده‌ی مستانه یکیست

 

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

 

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و دیوانه یکیست

 

عشق آتش بود و خانه ‌خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

 

گر به سر حد جنونت ببرد عشق «عماد»

بی‌وفـایی و وفاداری جانانه یکیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1391ساعت 10:30  توسط وحید وطن پور  | 

هرگز نتوان تو را بدیدن!

سوره اعراف آیه 143 (وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ)

 و چون موسى به وعده گاه آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا خود را به من بنماى تا تو را تماشا کنم. معشوق فرمود هرگز مرا نخواهى ديد؛ ليكن به كوه نگاه کن پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود آن را متلاشی ساخت (طاقت وجود خداوندگار ا نداشته و منفجر شد!) و موسى مدهوش بر زمين افتاد و چون به خود آمد گفت تو منزهى به درگاهت توبه كردم و.....

ماجرای این آیه و شعرهای منصوب به آن:

وقتی حضرت موسی به طور سینا رفت و با خدا سخن گفت، فرصت را مغتنم دانست و از خدا حاجتی خواست که اهل معرفت را شگفت‌زده کرد. حضرت موسی(علیه ‌السلام) از خداوند رخصت دیدار خواست و گفت:

ربِ  اَرِنی  اُنظُر اِلیک (خدایا خودت را نشانم ده تا تماشایت کنم). اما خدا پاسخ درشتی داد و گفت: لَن‌ تَرانی (هرگز مرا نخواهی دید).

رندی از این ماجرا عبرت گرفت و گفت:

چو رسی به کوی دلبر، ارنی مگوی! و بگذر               که نیارزد این تمنــّـا، به جواب لـن‌ ترانی

 

اما عارفی از این ماجرا غبطه خورد و گفت:

چو رسی به کوی دلبر، ارنــی بگوی! و مگذر           تو صدای دوست بشنو، چه تَری چه لن‌ترانی

 

و عاشق دلخون دیگری گفته:

چو رسی به طور سینا "ارنی" بگو! تومگذر           چه خوش است از او جوابی، چه "تری"، چه "لن ترانی"

 

و درویشی گفته است:

ارنـی کسی بگوید که تو را نــدیده باشد                      تو که با منی همیشه چه جواب لن  ترانی؟

 

علامه طباطبایی(ره) هم گفته است:

سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی                         ارنـی نگفته گفتی دو هزار لن ترانی

 

دلشکسته ای هم سروده:

بو ایکی دلبر، منِ تُند خویه ماییل دی

نشان وئریر طلب و جستجویه ماییل دی

او "لن ترانی" دئسه، تئز اینانما ناز ائیلیر

" فسوفَ"  دن بو چیخیر، گفتگویه ماییل دی

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1391ساعت 13:23  توسط وحید وطن پور  | 

بگذارید هواری بزنم!

مشت می‌کوبم بر در

پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم خفقان!

من به تنگ آمده‌ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می‌گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می‌خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می‌کوبد بر در

پنجه می‌ساید بر پنجره‌ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد!!

چاره درد مرا باید این داد کند!!

از شما خفته‌ی چند

چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1391ساعت 15:31  توسط وحید وطن پور  | 

عاشیقین دیواری یؤخ، دیداره دؤندرمیش یوزون

عاشیق دل‌خسته، گؤر دلداره دؤندرمیش یوزون

عالمی ترک ائیله‌میش، اول یاره دؤندرمیش یوزون

 

حاش‌لله کیم، کؤنول یوزون قاپوندن دؤندره

بولبول بیچاره دور گولزاره دؤندرمیش یوزون

 

دؤندریب زاهد یوزون محرابه، هر دم یاش تؤکر

عاشیقین دیواری یؤخ، دیداره دؤندرمیش یوزون

 

یاره دؤندرمیش یوزون گؤرگج رقیبه سؤیله‌دوم

اول گول خندانی گؤرکی، خاره دؤندرمیش یوزون

 

دنیادا مقصودینه هر کیمسه یوزون دؤنده‌رور

بو «خطایی»! سن بت عیّاره دؤندرمیش یوزون

 

شاه اسمعیل صفوی(خطایی) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1391ساعت 12:20  توسط وحید وطن پور  | 

گئجه لر

دوت اليمدن، بو همان الدي فراقينده سنون

ياديما سالماق همان، باشه چالارديم گئجه لر

 

حسن رخـساریني رؤياده چکـرديم قـلمه

قلبيمي قاب ائليوب، قابه سالارديم گئجـه لر

 

بونا خاطیـرکي آدين دوشميه اغيـار اَلينه

دوزکيمي آديوي يازديقجا يالارديم گئجه لر

 

بئله سيزلاردي اوره ک يادينا سالديقجا سني

قوش کيمي يئرده دوشرديم، چاپالارديم گئجه لر

 

بلکه سن ساغ ياشييب، ساغ دؤلانيب، ساغ گزه سن

گؤزه ليم هر قادان اؤلسايدي آلارديم گئجه لر

 

سن رقيبيمله گونوز، سئيره چيخاردين چمنه

منده عشقينده سؤلارديم، سارالارديم گئجه لر

 

گؤزلرين ياديمه دوشدوکجه، اسه ردي بدنيم

سينه مه ديرناق آتارديم، پارالارديم گئجه لر

 

تابلو اوستونده چکرديم سني مين زحمتيلن

بير باخيب اوستونه تئز رنگي جالارديم گئجه لر

 

ايندي ده گئتمه ليسن، گئت دئمیرم من ده گليم

قاللام اول حالدا کي، اوّلده  قالارديم گئجه لر

 

مکتب عشقيـده مجنـونیله من با هم ايديم

غم ييغارديم سينمه غصه قالارديم گئجه لر

 

مجنون   اژز   عشقيني   ليلايه گوره بيلديردي

من  گونوز  يازديقيم عشقي، قارالارديم گئجه لر

 

شاعر: "هوشنگ جعفری"

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1391ساعت 13:7  توسط وحید وطن پور  | 

مطالب قدیمی‌تر